نوشتهای درباره انتظار، بیمعنایی زندگی، زمان متوقفشده و انسانهایی که حتی در ناامیدی مطلق هم نمیتوانند دست از امید بردارند
لیست محتوای این مقاله
نمایشنامه در انتظار گودو اثر ساموئل بکت، از آن دسته آثاری است که با گذشت بیش از هفتاد سال از نخستین اجرای خود، همچنان تماشاگران را به فکر فرو میبرد. این نمایشنامه که بکت نوشتن آن را در سالهای ۱۹۴۸ و ۱۹۴۹ به پایان رساند و نخستین بار در سال ۱۹۵۳ در پاریس روی صحنه رفت، داستان پیچیدهای ندارد؛ دو ولگرد به نامهای ولادیمیر و استراگون کنار درختی در جادهای روستایی منتظر شخصی به نام گودو هستند. آنها نمیدانند گودو دقیقاً چه زمانی خواهد آمد و حتی نمیتوانند با اطمینان توضیح دهند که چرا انتظارش را میکشند. با این حال، رفتن را به تعویق میاندازند و روز خود را با گفتوگو، شوخی، مشاجره و تکرار رفتارهای روزمره میگذرانند.
در نگاه نخست، شاید چنین داستانی برای یک نمایشنامه طولانی و تأثیرگذار بیش از حد ساده به نظر برسد. اما همین سادگی، نقطه آغاز تجربهای است که مرز میان کمدی و تراژدی، امید و ناامیدی، حرکت و سکون و حتی بودن و نبودن را مخدوش میکند. بکت به جای آنکه ما را با قهرمانانی روبهرو کند که برای رسیدن به هدفی مشخص مبارزه میکنند، دو انسان را نشان میدهد که انگار از حرکت بازماندهاند؛ انسانهایی که نه میتوانند زندگی خود را تغییر دهند و نه قادرند از ادامه دادن آن دست بکشند.
اما چه چیزی این نمایشنامه را چنین ماندگار کرده است؟ آیا گودو نماد خداست؟ آیا ولادیمیر و استراگون نمایندگان انسان مدرناند که معنای زندگی را از دست دادهاند؟ یا مسئله اصلی نه هویت گودو، بلکه خودِ انتظار است؛ انتظاری که به جای مقدمهای برای رسیدن به یک اتفاق، به تمام زندگی شخصیتها تبدیل میشود؟
برای پاسخ به این پرسشها، باید به جهان عجیب بکت نزدیک شویم؛ جهانی که در آن اتفاق چندانی نمیافتد، اما همین اتفاق نیفتادن، به مهمترین اتفاق نمایشنامه تبدیل میشود. با این مقاله از فال و فیلم همراه باشید تا اطلاعات بیشتری در مورد این موضوع کسب کنید.
۱. نمایشنامهای که از بیمعنایی، معنا میسازد
یکی از راههای فهم در انتظار گودو، توجه به این نکته است که بکت صرفاً داستانی درباره زندگی بیمعنا روایت نمیکند؛ او شکل خود نمایشنامه را نیز به گونهای میسازد که بیمعنایی را به تماشاگر منتقل کند.
در بسیاری از نمایشنامههای کلاسیک، شخصیتها خواستهای دارند، با مانعی روبهرو میشوند، تصمیم میگیرند و در نتیجه تصمیمهایشان، حوادثی تازه اتفاق میافتد. حتی اگر پایان داستان تلخ باشد، معمولاً میتوان رابطهای میان علت و معلول پیدا کرد. اما در جهان بکت، این نظم آشنا از میان میرود. شخصیتها کاری را آغاز میکنند و نیمهکاره رها میکنند، گفتوگوها به نقطه آغاز خود بازمیگردند و موقعیتها بدون آنکه واقعاً تغییر کنند، بارها تکرار میشوند.
گونتر آندرس، فیلسوف آلمانی، در مقاله خود درباره این نمایشنامه، این ویژگی را از طریق مفهوم «تمثیل منفی» توضیح میدهد. از نظر او، بکت برای نشان دادن زندگیای که اصل و جهت خود را از دست داده، صرفاً درباره چنین زندگیای حرف نمیزند؛ بلکه خودِ ساختار نمایشنامه را نیز از انسجام و پیشرفت معمول محروم میکند.
در تمثیلهای کلاسیک، معمولاً با موقعیتی غیرعادی روبهرو میشویم که قرار است حقیقتی درباره زندگی عادی را آشکار کند. برای مثال، در افسانههای ازوپ و لافونتن، حیوانات مانند انسانها رفتار میکنند تا ویژگیهای انسانی را بهتر ببینیم. بکت نیز از نوعی وارونگی استفاده میکند، اما نتیجه کار او متفاوت است: به جای آنکه زندگی را از طریق یک داستان منسجم توضیح دهد، داستانی میسازد که انسجام و پیشرفت آن از بین رفته است.
این بینظمی تصادفی نیست. اگر شخصیتهای نمایشنامه نمیتوانند زندگی خود را پیش ببرند، داستان آنها نیز نمیتواند به شیوه معمول پیش برود. اگر زندگیشان فاقد هدفی روشن است، نمایشنامه هم هدفی داستانی و مشخص پیدا نمیکند. اگر آنها گرفتار تکرارند، خود نمایشنامه نیز به تکرار پناه میبرد.
به همین دلیل، آنچه در یک اثر داستانی متعارف ممکن است ضعف به نظر برسد، در در انتظار گودو به ابزار اصلی بیان تبدیل میشود. نمایشنامه با بیمعنایی زندگی شخصیتهایش هماهنگ میشود؛ گویی شکل اثر نیز به سرنوشت کسانی دچار شده است که در آن زندگی میکنند.
۲. جادهای خالی، درختی تنها و دو انسان بیپناه
«یک جاده روستایی. درختی. غروب.»
جهان نمایشنامه با همین تصویر ساده آغاز میشود. نه نامی از کشور و شهر مشخصی در میان است، نه نشانی از جامعهای معین و نه توضیحی درباره گذشته شخصیتها. در صحنه، درختی وجود دارد و دو انسان که از همان ابتدا در انتظارند.
این فضای خالی، یکی از دلایل جهانشمول بودن نمایشنامه است. بکت با حذف جزئیات غیرضروری، شخصیتهایش را از زمینههای معمول زندگی جدا میکند. آنها نه بهروشنی نماینده یک طبقه اجتماعی مشخصاند و نه سرگذشتشان به رویدادی تاریخی محدود میشود. در عوض، میتوانند یادآور هر انسانی باشند که در موقعیتی نامعلوم گرفتار شده و نمیداند قدم بعدیاش باید چه باشد.
با این حال، ولادیمیر و استراگون کاملاً یکسان نیستند. آنها ویژگیهای جسمی، عادتها و واکنشهای متفاوتی دارند. یکی بیشتر به فکر کردن و یادآوری مسائل گرایش دارد و دیگری بیشتر با نیازهای جسمانی، خستگی و ناراحتیهای روزمره درگیر است. یکی میخواهد گفتوگو را ادامه دهد و دیگری گاهی از همهچیز خسته میشود. با وجود این تفاوتها، هیچکدام نمیتواند دیگری را برای همیشه ترک کند.
درخت نیز چیزی بیش از یک عنصر تزئینی است. این درخت در عین حال که نشانهای از زندگی و طبیعت به نظر میرسد، امکان خودکشی را نیز به ذهن شخصیتها میآورد. آنها گاهی به فکر پایان دادن به زندگی خود میافتند، اما حتی در این تصمیم نیز ناتوان و مردد باقی میمانند. درختی که میتواند وسیله پایان زندگی باشد، به شکلی متناقض به بخشی از صحنه انتظار برای ادامه آن تبدیل میشود.
در این جهان، حتی سادهترین کارها نیز دشوارند. درآوردن کفش، پیدا کردن جای راحت برای نشستن، خوردن غذا یا تصمیم گرفتن برای رفتن، هرکدام به مسئلهای تبدیل میشوند. این دشواریها شخصیتها را به انسانهایی ملموس تبدیل میکنند؛ انسانهایی که میتوانیم خستگی، کلافگی و نیازشان به همراهی را درک کنیم.
اما همزمان، این جزئیات روزمره آنها را از جهان بزرگتر نیز جدا میکند. زندگیشان به مجموعهای از نیازهای کوچک تقلیل یافته است؛ نیازهایی که نه به هدفی بزرگتر منتهی میشوند و نه میتوانند جای خالی آن را پر کنند.
۳. آیا ولادیمیر و استراگون نیهیلیست هستند؟
یکی از رایجترین تفسیرها از در انتظار گودو این است که نمایشنامه تصویری از نیهیلیسم یا پوچگرایی ارائه میدهد؛ جهانی که در آن معنا، هدف و ارزشهای قطعی از بین رفتهاند. اما گونتر آندرس نکته ظریفتری را مطرح میکند: شاید بکت نه انسانهای نیهیلیست، بلکه ناتوانی انسانها از پذیرفتن کامل نیهیلیسم را نشان میدهد.
ولادیمیر و استراگون از بیمعنایی زندگی خود آگاهاند، دستکم تا جایی که میتوانند درباره آن فکر کنند و از آن شکایت داشته باشند. آنها بارها از رفتن حرف میزنند، از انتظار خسته میشوند و حتی امکان خودکشی را بررسی میکنند. با این حال، هیچگاه به تصمیمی قطعی نمیرسند.
آنها نه امیدی استوار دارند و نه میتوانند امید را بهطور کامل کنار بگذارند. انگار صرف ادامه داشتن زندگی برایشان دلیلی است تا تصور کنند چیزی در انتظارشان است. اگر هنوز زندهاند، پس لابد باید منتظر چیزی باشند؛ و اگر منتظرند، پس لابد چیزی وجود دارد که انتظارش را میکشند.
این منطق، هرچند در ظاهر امیدوارکننده است، در عمق خود تناقضی دردناک دارد. شخصیتها نمیتوانند دلیل موجهی برای ادامه انتظار پیدا کنند، اما نمیتوانند بدون دلیل نیز به زندگی ادامه دهند. بنابراین، انتظار را به جای معنا مینشانند.
آندرس این وضعیت را با وارونه کردن یک گزاره آشنا توضیح میدهد. در بسیاری از داستانهای ناامیدی، شخصیت میگوید: «دیگر چیزی برای انتظار ندارم، پس نمیمانم.» اما ولادیمیر و استراگون انگار میگویند: «میمانم، پس باید منتظر چیزی باشم.»
این تفاوت اساسی است. آنها صرفاً به دلیل امیدواری منتظر نیستند؛ بلکه چون نمیتوانند از ادامه زندگی دست بکشند، ناچارند برای ماندن خود دلیلی بتراشند. انتظار، به جای آنکه نتیجه امید باشد، به ابزاری برای تحمل وجود تبدیل میشود.
به همین دلیل، خندهدار بودن شخصیتها از ناامیدی مطلق آنها ناشی نمیشود، بلکه از ناتوانیشان در پذیرفتن پیامدهای آن ناامیدی سرچشمه میگیرد. آنها مدام به وضعیتی بازمیگردند که خودشان نیز میدانند تغییر چندانی در آن رخ نمیدهد.
در این معنا، نمایشنامه به جای ارائه تصویری ساده از انسان ناامید، تناقضی عمیقتر را آشکار میکند: انسان ممکن است معنای زندگی را از دست بدهد، اما همچنان به زندگی ادامه دهد و حتی برای توجیه ادامه آن، معنایی خیالی بسازد.
۴. گودو کیست؟ خدا، نجاتدهنده یا نامی برای انتظار؟
پرسش درباره هویت گودو از زمان نخستین اجراهای نمایشنامه همواره یکی از محورهای اصلی تفسیر آن بوده است. آیا گودو نماد خداست؟ آیا قرار است نجاتدهندهای باشد که سرانجام شخصیتها را از وضعیتشان بیرون میآورد؟ آیا او نماینده امیدی اجتماعی، سیاسی یا شخصی است که همیشه وعده داده میشود اما هرگز تحقق نمییابد؟
شباهت نام گودو به واژه انگلیسی God، به معنای خدا، تفسیر دینی نمایشنامه را تقویت کرده است. گفتوگوهای شخصیتها درباره نجات، سرنوشت دزدی که همراه مسیح مصلوب شد و احتمال رستگاری، این برداشت را جدیتر میکند. با این حال، نمایشنامه هیچ پاسخ قطعیای ارائه نمیدهد.
گودو هرگز ظاهر نمیشود. تنها پیامهایی درباره آمدن او وجود دارد؛ پیامهایی که وعده را به فردا موکول میکنند. شخصیتها نیز هیچ شناخت مطمئنی از او ندارند. آنها نمیدانند چه خواهد کرد، چرا باید منتظرش بمانند یا چه چیزی پس از آمدنش تغییر خواهد کرد.
از منظر گونتر آندرس، نکته مهم این است که غیبت گودو به جای از بین بردن ایمان شخصیتها، آن را زنده نگه میدارد. اگر گودو بیاید، انتظار پایان مییابد و شخصیتها ناچار میشوند با واقعیت حضور او و پیامدهایش روبهرو شوند. اما تا زمانی که نمیآید، امکان امیدواری همچنان باقی است.
در این وضعیت، منطق انتظار به شکلی متناقض عمل میکند: «او نمیآید، پس هنوز میتوان به آمدنش امیدوار بود.» غیبت به جای آنکه دلیلی برای کنار گذاشتن باور باشد، به وسیلهای برای حفظ آن تبدیل میشود.
آندرس این وضعیت را نوعی «اثبات وجود از طریق غیاب» میداند؛ مفهومی که در آن، دسترسناپذیری یک امر به جای رد وجودش، به نشانهای برای ادامه باور به آن تبدیل میشود. البته این برداشت لزوماً به معنای آن نیست که خود بکت به وجود خدا اعتقاد داشته یا گودو را مستقیماً نماد خدا قرار داده است. نمایشنامه میتواند درباره سازوکار ایمان باشد، بیآنکه خود اثری دینی محسوب شود.
در واقع، گودو شاید بیش از آنکه شخصیتی با هویتی مشخص باشد، نامی برای نیاز انسان به انتظار باشد. او چیزی است که شخصیتها تصور میکنند باید بیاید تا زندگیشان سرانجام معنایی پیدا کند. اما تا زمانی که این اتفاق نیفتاده، تمام زندگی آنها در فاصله میان وعده و تحقق باقی میماند.
گودو میتواند خدا باشد، یک فرصت ازدسترفته، آیندهای بهتر، نجات از رنج یا حتی تصمیمی که همیشه به فردا موکول میشود. قدرت نمایشنامه نیز تا حد زیادی در همین ابهام نهفته است. بکت به جای آنکه معنایی واحد را به تماشاگر تحمیل کند، او را با پرسشی روبهرو میکند که پاسخ آن به تجربه شخصیاش وابسته است.
۵. بودن بدون زمان؛ وقتی زندگی از حرکت بازمیماند
یکی از عمیقترین ویژگیهای در انتظار گودو، شیوهای است که زمان در آن تجربه میشود. در زندگی معمولی، زمان را اغلب از طریق تغییرات، فعالیتها و رسیدن به هدفها احساس میکنیم. منتظر پایان یک کار هستیم، برای رسیدن به مقصد حرکت میکنیم یا به گذشته فکر میکنیم تا بفهمیم چگونه به وضعیت فعلی رسیدهایم.
اما زندگی ولادیمیر و استراگون از چنین ساختاری محروم است. آنها هدفی ندارند که بهطور جدی به سوی آن حرکت کنند. قرار نیست با تلاش مشخصی به نتیجهای برسند و اتفاقات نیز بهندرت چیزی را در وضعیتشان تغییر میدهند. به همین دلیل، زمان برای آنها نه جریانی رو به جلو، بلکه چرخهای از لحظههای تکراری است.
پرده دوم نمایشنامه شباهت زیادی به پرده اول دارد. شخصیتها دوباره در همان مکان جمع میشوند، دوباره منتظر گودو هستند و دوباره گفتوگوهایی را از سر میگیرند که گویی پیشتر نیز اتفاق افتادهاند. تغییراتی در وضعیت شخصیتها رخ داده است، اما این تغییرات برای شکستن چرخه انتظار کافی نیستند.
حتی حافظه نیز در این جهان قابل اعتماد نیست. شخصیتها نمیتوانند با اطمینان به یاد بیاورند که روز قبل چه اتفاقی افتاده است. آنها به نشانهها و یادآوریهای یکدیگر وابستهاند، اما همین یادآوریها نیز همیشه به نتیجهای روشن نمیرسند.
برای آندرس، این تکرار صرفاً یک شگرد نمایشی نیست؛ بلکه بازتاب وضعیتی است که در آن زمان، به دلیل فقدان هدف و کنش معنادار، کیفیت معمول خود را از دست میدهد. زندگی ادامه دارد، اما این ادامه یافتن لزوماً به معنای پیشرفت نیست.
در چنین شرایطی، زمان به چیزی شبیه آب راکدی تبدیل میشود که تنها گاهی با حرکتهای کوچک به هم میخورد. این حرکتها دوباره فرو مینشینند و همهچیز به وضعیت قبلی بازمیگردد.
شخصیتها با این حال نمیتوانند در سکوت باقی بمانند. آنها حرف میزنند، شوخی میکنند، دعوا میکنند، کفشهایشان را درمیآورند و دوباره میپوشند و راههایی پیدا میکنند تا لحظههای باقیمانده را سپری کنند. این کارها لزوماً به هدفی بیرونی منتهی نمیشوند؛ ارزششان در این است که چند لحظه دیگر را قابل تحمل میکنند.
در اینجا، تفاوت میان «زندگی کردن» و «گذراندن زمان» به یکی از پرسشهای اصلی نمایشنامه تبدیل میشود. آیا هر فعالیتی نشانه پیشرفت است؟ آیا پر کردن ساعتهای روز به معنای تجربه کردن زندگی است؟ و اگر کسی تمام روز خود را با کارهایی بگذراند که هیچ تغییری در وضعیتش ایجاد نمیکنند، آیا واقعاً از زمان عبور کرده است یا فقط تکرار آن را تجربه میکند؟
بکت پاسخی مستقیم به این پرسشها نمیدهد. او صرفاً جهانی را نشان میدهد که در آن، حرکت ظاهری با پیشرفت واقعی اشتباه گرفته میشود.
۶. کشتن زمان؛ فعالیتهایی که ما را از سکوت نجات میدهند
در در انتظار گودو، شخصیتها اغلب کاری را صرفاً برای انجام دادن آن انجام میدهند. آنها بازی میکنند، حرف میزنند یا فعالیتهایی را آغاز میکنند که خیلی زود متوقف میشوند. این رفتارها در نگاه نخست خندهدارند، اما با کمی تأمل میتوان به جنبه نگرانکننده آنها پی برد.
ولادیمیر و استراگون برای گذراندن زمان تلاش میکنند، زیرا سکون محض برایشان تحملناپذیر است. اگر هیچ کاری نکنند، باید با واقعیت موقعیت خود روبهرو شوند: آنها منتظر کسی هستند که نمیآید و زندگیشان در وضعیتی قرار گرفته که هیچ نشانه روشنی از تغییر در آن دیده نمیشود.
به همین دلیل، حتی فعالیتهای بیثمر نیز اهمیت پیدا میکنند. وقتی دو شخصیت درباره رفتن حرف میزنند، چند لحظه از زمان میگذرد؛ وقتی به فکر خودکشی میافتند، گفتوگویی تازه شکل میگیرد؛ وقتی یکدیگر را مسخره میکنند یا به هم نزدیک میشوند، سکوت عقب مینشیند.
در این جهان، فعالیت دیگر لزوماً وسیله رسیدن به هدف نیست؛ خودش به هدف تبدیل شده است. شخصیتها کاری نمیکنند تا به جایی برسند، بلکه کاری میکنند تا مجبور نباشند با توقف کامل روبهرو شوند.
این وضعیت به تجربهای آشنا در زندگی مدرن شباهت دارد. بسیاری از ما روز خود را با فعالیتهایی پر میکنیم که در ظاهر ضروریاند، اما گاهی نمیتوانیم توضیح دهیم چرا انجامشان میدهیم یا چه ارتباطی با خواستههای واقعیمان دارند. ممکن است ساعتها مشغول کار باشیم، بدون آنکه نتیجه آن را ببینیم؛ ممکن است در اوقات فراغت پیوسته سرگرم باشیم، فقط برای آنکه مجبور نباشیم لحظهای با خودمان تنها بمانیم.
گونتر آندرس این شباهت را بهویژه در رابطه میان کار، اوقات فراغت و سرگرمیهای انسان مدرن بررسی میکند. از نظر او، وقتی فرد کنترل چندانی بر هدف و نتیجه کار خود ندارد، فعالیتش میتواند به چیزی شبیه شبهفعالیت تبدیل شود. او ممکن است کار کند، اما نتواند معنای کارش را درک کند؛ سپس در اوقات فراغت نیز به سرگرمیهایی پناه ببرد که فقط ظاهر فعالیت را حفظ میکنند.
در چنین شرایطی، مرز میان کار واقعی و سرگرمی بیهدف، میان حرکت و سکون، کمرنگ میشود. فرد همیشه مشغول است، اما این مشغول بودن الزاماً به معنای برخورداری از اختیار یا جهتگیری روشن نیست.
البته این مقایسه به آن معنا نیست که هر سرگرمی بیارزش است یا هر فعالیت روزمرهای بیمعناست. مسئله این است که آیا فرد میتواند درباره فعالیتهایش تصمیم بگیرد و ارتباط آنها را با خواستهها و اهداف خود بفهمد، یا صرفاً در چرخهای از کارها گرفتار شده است که ادامهشان به عادتی اجتنابناپذیر تبدیل شده است.
از این منظر، بازیهای عجیب ولادیمیر و استراگون فقط رفتارهای مضحک دو ولگرد نیستند. آنها میتوانند تصویری اغراقشده از وضعیتی باشند که در آن، انسان برای فرار از سکوت و بیمعنایی، به هر نوع مشغولیتی چنگ میاندازد.
۷. خندهای که پشت آن اندوه پنهان است
در انتظار گودو اغلب بهعنوان نمونهای از تئاتر ابزورد شناخته میشود، اما توصیف آن بهعنوان اثری صرفاً پوچگرا یا افسردهکننده، بخش مهمی از تجربه تماشای آن را نادیده میگیرد. این نمایشنامه خندهدار است؛ آن هم نه با شوخیهایی که از بیرون به داستان اضافه شده باشند، بلکه با موقعیتهایی که از دل بیمعنایی زندگی شخصیتها بیرون میآیند.
ولادیمیر و استراگون مانند دلقکهای صحنه رفتار میکنند. آنها زمین میخورند، با وسایل ساده درگیر میشوند، یکدیگر را دست میاندازند و در موقعیتهایی قرار میگیرند که هم مضحکاند و هم ناراحتکننده. با این حال، برخلاف دلقکهایی که با تحرک مداوم خود جهان را به بازی میگیرند، شخصیتهای بکت حتی برای ادامه دادن بازی نیز انرژی و اراده کافی ندارند.
خنده در اینجا از برخورد میان دو واقعیت پدید میآید: شخصیتها میخواهند زندگیشان را معنادار جلوه دهند، اما رفتارشان پیوسته بیثمری تلاش آنها را آشکار میکند. آنها از انتظار خستهاند، اما همچنان منتظر میمانند؛ از یکدیگر کلافهاند، اما نمیتوانند همدیگر را ترک کنند؛ از زندگی شکایت دارند، اما نمیتوانند تصمیمی قطعی درباره ادامه یا پایان آن بگیرند.
همین تناقضهاست که خنده را به اندوه پیوند میدهد. تماشاگر ممکن است از رفتار شخصیتها بخندد، اما اندکی بعد متوجه شود که موضوع خنده چیزی جز ناتوانی انسان در تغییر وضعیتی نیست که خودش نیز آن را تحملناپذیر میداند.
در این معنا، طنز بکت وسیلهای برای فرار از واقعیت نیست. برعکس، گاهی تنها راه تحمل واقعیتی است که مواجهه مستقیم با آن بیش از حد دشوار به نظر میرسد.
این همان چیزی است که کمدی بکت را از سرگرمی ساده جدا میکند. خنده، رنج را از میان نمیبرد؛ فقط برای لحظهای امکان تحمل آن را فراهم میکند. شخصیتها با شوخی و گفتوگو، سکوت هولناکی را عقب میرانند که هر لحظه ممکن است بر صحنه مسلط شود.
اما آیا این خنده صرفاً متعلق به ولادیمیر و استراگون است؟ یا ما نیز، در زندگی خود، گاهی با مشغول شدن به کارهای تکراری، شوخی کردن درباره مشکلات و به تعویق انداختن تصمیمهای دشوار، همین کار را انجام میدهیم؟
شاید به همین دلیل است که تماشاگر نمیتواند بهآسانی خود را از شخصیتها جدا کند. آنها در ظاهر موجوداتی حاشیهای و بیاهمیتاند، اما رفتارشان ممکن است چیزی را درباره خود ما آشکار کند که ترجیح میدهیم نبینیم.
۸. پوزو و لاکی؛ وقتی رنجکشیدن به حرکت تبدیل میشود
ورود پوزو و لاکی، دو شخصیت دیگر نمایشنامه، تغییری اساسی در فضای صحنه ایجاد میکند. تا پیش از آن، جهان ولادیمیر و استراگون در سکون و انتظار گرفتار بوده است؛ اما پوزو و لاکی با خود نوع دیگری از رابطه را وارد این جهان میکنند: رابطه ارباب و بنده.
پوزو ارباب است و لاکی خدمتکار او؛ خدمتکاری که با طنابی به اربابش متصل شده و بارهای او را حمل میکند. پوزو دستور میدهد، تحقیر میکند و با شلاق خود لاکی را به حرکت وامیدارد. در مقابل، لاکی بار میبرد، فرمان میبرد و فرصت اندکی برای تصمیمگیری مستقل دارد.
در نگاه نخست، این دو درست نقطه مقابل ولادیمیر و استراگون به نظر میرسند. آن دو نمیدانند چه کاری باید انجام دهند، اما پوزو و لاکی ظاهراً درگیر فعالیتی مداوماند. یکی فرمان میدهد و دیگری فرمان میبرد؛ یکی حرکت دیگری را تعیین میکند و دیگری مجبور است حرکت کند.
گونتر آندرس این جفت را با تصویر «ارباب و بنده» در فلسفه هگل مرتبط میکند. در این برداشت، پوزو و لاکی نماینده رابطهای هستند که در آن، هویت و حرکت افراد از طریق سلطه و وابستگی متقابل شکل میگیرد. یکی بدون دیگری نمیتواند نقش خود را به همان شکل حفظ کند؛ ارباب به خدمتکار وابسته است و خدمتکار نیز زیر فشار ارباب به حرکت واداشته میشود.
این رابطه، در عین تفاوت با انتظار بیپایان ولادیمیر و استراگون، شکل دیگری از گرفتاری را نشان میدهد. پوزو و لاکی در حرکتاند، اما این حرکت لزوماً آزادی به همراه ندارد. لاکی مجبور است حرکت کند و پوزو نیز برای حفظ موقعیت خود به او وابسته است.
به همین دلیل، تفاوت میان این دو جفت را نباید بهسادگی تفاوت میان زندگی معنادار و زندگی بیمعنا دانست. پوزو و لاکی فعالیت دارند، اما فعالیتشان با آزادی و استقلال یکسان نیست. آنها در چرخهای از سلطه، اطاعت و وابستگی گرفتارند.
از سوی دیگر، ولادیمیر و استراگون که از سکون خود رنج میبرند، گاهی به همین حرکت اجباری با حسرت نگاه میکنند. کسی که از بیتحرکی خسته شده است، ممکن است حتی حرکت تحت فشار را بهتر از ماندن در جای خود تصور کند. این یکی از تناقضهای تلخ نمایشنامه است: شخصیتها ممکن است به وضعیتی حسادت کنند که اگر از نزدیک به آن نگاه کنند، خود شکل دیگری از اسارت است.
تحول پوزو و لاکی در پرده دوم نیز این ابهام را بیشتر میکند. پوزو نابینا شده و لاکی توانایی سخن گفتن خود را از دست داده است. رابطه آنها همچنان ادامه دارد، اما شکل ظاهری و کارکرد آن تغییر کرده است. این تغییرات نشان میدهند که هیچیک از وضعیتهای نمایشنامه ثباتی قطعی ندارند؛ با این حال، تغییر نیز لزوماً به معنای رهایی نیست.
در جهان بکت، حرکت بهتنهایی نجاتبخش نیست و سکون نیز تنها شکل گرفتاری محسوب نمیشود. انسان میتواند در حرکت باشد و همچنان اسیر بماند؛ همانطور که میتواند در انتظار باشد و هرگز راهی برای خروج پیدا نکند.
۹. جنگ جهانی دوم و سایه واقعیت در جهان بکت
هرچند در انتظار گودو از اشاره مستقیم به یک دوره تاریخی مشخص پرهیز میکند، نمیتوان آن را کاملاً جدا از تجربههای تاریخی نویسنده دانست. بکت این نمایشنامه را در سالهای پس از جنگ جهانی دوم نوشت؛ جنگی که نهتنها اروپا، بلکه تصور بسیاری از انسانها از پیشرفت، تمدن و آینده را دگرگون کرده بود.
بکت خود در جریان جنگ در فعالیتهای مقاومت فرانسه مشارکت داشت. او پس از لو رفتن شبکهای که با آن همکاری میکرد، ناچار شد پاریس را ترک کند و به منطقه روسیون در جنوب فرانسه پناه ببرد. سالهای جنگ برای او با زندگی در مخفیگاه، ناامنی، کمبود غذا و انتظار برای پایان یافتن وضعیتی همراه بود که هیچکس نمیتوانست زمان دقیق پایانش را پیشبینی کند.
در چنین شرایطی، انتظار دیگر یک تجربه ساده و گذرا نبود. انتظار میتوانست به بخش اصلی زندگی تبدیل شود؛ انتظار برای پایان خطر، بازگشت امنیت و آغاز دوباره زندگیای که پیشتر طبیعی به نظر میرسید.
بکت همچنین از سرنوشت دوست نزدیک و همکارش در مقاومت، آلفرد پرون، که در اردوگاه کار اجباری ماوتهاوزن جان باخت، عمیقاً متأثر بود. این تجربهها به او نشان داده بودند که رنج انسانی چگونه میتواند به واقعیتی جسمانی و روزمره تبدیل شود؛ واقعیتی که در آن، پیدا کردن غذا، داشتن جای خواب امن و زنده ماندن تا روز بعد، اهمیت حیاتی پیدا میکند.
این زمینه تاریخی میتواند به درک برخی از تصاویر نمایشنامه کمک کند: شخصیتهایی که از گرسنگی رنج میبرند، برای باقیمانده غذا رقابت میکنند، در معرض خشونت قرار میگیرند و آیندهای نامعلوم را تحمل میکنند. رفتار خشن پوزو با لاکی نیز یادآور آن است که جهان نمایشنامه، با وجود فضای کمدیاش، از خشونت و تحقیر خالی نیست.
با این حال، نباید در انتظار گودو را به تمثیلی مستقیم از جنگ یا مقاومت فرانسه تقلیل داد. بکت بهجای آنکه تجربه تاریخی خود را در قالب روایتی مستند بازسازی کند، آن را به اثری تبدیل میکند که از توضیح قطعی میگریزد. جنگ میتواند یکی از سرچشمههای تجربه انتظار در این نمایشنامه باشد، اما معنای آن به یک واقعه تاریخی محدود نمیشود.
شاید همین فاصله میان تجربه شخصی و بیان هنری است که به اثر امکان میدهد با نسلهایی ارتباط برقرار کند که جنگ جهانی دوم را تجربه نکردهاند. هرچند شرایط تاریخی تغییر میکنند، احساس گرفتار شدن در وضعیتی نامعلوم و انتظار برای بازگشت زندگی به حالت عادی، همچنان برای بسیاری از انسانها قابل درک است.
۱۰. نقاشی، تصویر و سکوت در تئاتر بکت
بکت علاقه زیادی به نقاشی داشت و برخی از تصاویر بصری مورد علاقهاش را میتوان در فضای نمایشنامههایش بازشناخت. یکی از آثار مرتبط با شکلگیری فضای بصری در انتظار گودو، نقاشی «دو مرد در حال تماشای ماه» اثر کاسپار داوید فریدریش است؛ نقاشیای که دو انسان را در برابر منظرهای خاموش و رازآلود قرار میدهد.
این تصویر با فضای نمایشنامه همخوانی دارد: دو انسان، طبیعتی محدود و سکوتی که در آن اتفاق مشخصی رخ نمیدهد، اما همین نبودن اتفاق به تجربهای تأملبرانگیز تبدیل میشود.
درخت، جاده و بدنهای خسته شخصیتها نیز اهمیت بصری ویژهای دارند. آنها تنها عناصر صحنه نیستند، بلکه به اجزای یک ترکیببندی تبدیل میشوند که میتواند احساس تنهایی، انتظار و فرسودگی را منتقل کند. وقتی شخصیتها در اطراف درخت میایستند، مینشینند یا روی زمین میافتند، چیدمان بدنهایشان گاهی یادآور تصاویر نقاشیهای قدیمی، صحنههای سیرک یا کمدیهای صامت است.
این ارتباط با نقاشی و نمایشهای بدنی، نشان میدهد که در انتظار گودو تنها از طریق معنای کلمات عمل نمیکند. حرکت، سکون، فاصله میان شخصیتها و حتی نحوه قرار گرفتن آنها در صحنه، به اندازه گفتوگوها اهمیت دارد.
در چنین نمایشی، کارگردانی و بازیگری نقشی تعیینکننده دارند. یک اجرای بیش از حد آرام ممکن است تکرارها را به تجربهای یکنواخت تبدیل کند؛ در مقابل، اجرایی که ریتم کمدی، خشونت و لحظههای سکوت را بهدرستی تنظیم کند، میتواند لایههای پنهان اثر را آشکار سازد.
همانطور که منتقد تئاتر، دیوید برادبی، تأکید کرده است، نمایشنامه از تناقضهای خود جان میگیرد. پوزو میتواند هم بیرحم باشد و هم لحظههایی از لطافت نشان دهد؛ استراگون میتواند هم بدبین و سرکش باشد و هم معصومیتی درمانده داشته باشد. اجرای موفق باید اجازه دهد این ویژگیهای متناقض در کنار یکدیگر باقی بمانند.
اگر بازیگر صرفاً شخصیت خود را نماد مفهومی فلسفی بداند، احتمال دارد انسانیت او از بین برود. اما اگر تنها بر جنبههای کمدی تکیه کند، رنج و اضطراب زیرین نمایشنامه پنهان میماند. قدرت در انتظار گودو در حفظ همزمان این دو وجه است.
۱۱. زبان بکت؛ از درد کفش تا پرسش نجات
یکی از ویژگیهای شگفتانگیز نمایشنامه، حرکت سریع گفتوگوها میان مسائل کاملاً روزمره و پرسشهای فلسفی است. شخصیتها ممکن است لحظهای درباره کفشهای آزاردهنده یا نیازهای جسمانی خود حرف بزنند و لحظهای بعد، درباره هویت، آزادی، مرگ و امکان نجات گفتوگو کنند.
این جابهجایی ناگهانی، فاصله میان زندگی روزمره و پرسشهای بزرگ انسانی را از بین میبرد. در جهان بکت، فلسفه در جایی دور از زندگی قرار ندارد؛ از دل همان ناراحتیها و نیازهای کوچک سر برمیآورد که شخصیتها هر روز با آنها درگیرند.
یکی از نمونههای مشهور این نگاه، جمله ولادیمیر است که میگوید انسان همیشه عادت دارد تقصیر مشکلات خود را به گردن کفشهایش بیندازد، در حالی که ایراد از پاهای اوست. این جمله هم شوخیای درباره رفتار انسان است و هم اشارهای به گرایش ما برای نسبت دادن مشکلات به عوامل بیرونی، به جای آنکه سهم خود را در آنها بررسی کنیم.
در جای دیگری، پوزو درباره اشک و خنده جهان سخن میگوید و آنها را به کمیتی ثابت تشبیه میکند؛ گویی با گریه یک انسان، جایی دیگر از جهان، گریه انسان دیگری پایان مییابد. این سخن، با وجود ظاهر فلسفیاش، در موقعیتی بیان میشود که شخصیتها همچنان درگیر نیازهای جسمانی و گرفتاریهای روزمرهاند.
شاید مشهورترین مضمون نمایشنامه نیز در جملهای خلاصه شود که شخصیتها را در وضعیتی میان تولد و مرگ قرار میدهد: انسانها بر فراز گور به دنیا میآیند، برای لحظهای نور را میبینند و سپس دوباره شب فرا میرسد.
این تصویر، تمام زندگی را به فاصلهای کوتاه میان دو تاریکی تبدیل میکند. اما حتی این نگاه تیره نیز به خطابهای طولانی و قطعی بدل نمیشود. بکت پرسشهای فلسفی را مطرح میکند و پیش از آنکه به پاسخی نهایی برسد، گفتوگو را به مسیر دیگری میبرد.
همین شیوه مانع از آن میشود که نمایشنامه به رسالهای فلسفی با شخصیتهای نمادین تبدیل شود. اندیشه در آن حضور دارد، اما همواره با شوخی، تردید، فراموشی و جزئیات جسمانی قطع میشود. زندگی اجازه نمیدهد شخصیتها برای مدتی طولانی در یک پرسش فلسفی باقی بمانند؛ همانطور که فلسفه نیز نمیتواند آنها را برای همیشه از گرفتاریهای زندگی روزمره جدا کند.
۱۲. چرا «در انتظار گودو» هنوز برای ما اهمیت دارد؟
شاید بیش از هفتاد سال از نخستین اجرای در انتظار گودو گذشته باشد، اما تجربهای که این نمایشنامه توصیف میکند همچنان آشناست. انسان امروز نیز ممکن است در انتظار آیندهای بهتر بماند؛ منتظر فرصتی شغلی، تغییری اجتماعی، پایان یافتن یک بحران یا رسیدن به نقطهای که تصور میکند زندگی واقعی از آنجا آغاز خواهد شد.
مشکل زمانی پدید میآید که آینده به تنها محل ممکن برای معنا تبدیل شود. فرد ممکن است زندگی فعلی خود را دورهای موقت بداند که باید صرفاً تحملش کند تا سرانجام اتفاقی بیفتد. اما اگر آن اتفاق هرگز رخ ندهد، یا اگر پس از تحقق آن نیز انتظار تازهای آغاز شود، چه چیزی از زندگی باقی میماند؟
در انتظار گودو پاسخی ساده و امیدوارکننده برای این مسئله ندارد. بکت نمیگوید باید از انتظار دست کشید، اهداف تازهای پیدا کرد یا معنای زندگی را در درون خود جستوجو کرد. او به جای ارائه راهحل، وضعیت انسانهایی را به نمایش میگذارد که نمیتوانند از چرخه انتظار بیرون بیایند.
با این حال، نمایشنامه تنها تصویری از انفعال فردی نیست. رابطه ولادیمیر و استراگون نشان میدهد که همراهی با دیگری، حتی اگر مشکل را حل نکند، میتواند تحمل آن را آسانتر کند. آنها یکدیگر را خسته میکنند، با هم اختلاف دارند و گاهی آرزو میکنند از یکدیگر جدا شوند؛ اما همچنان به حضور هم نیاز دارند.
در جهان خالی بکت، دیگری به نوعی سرگرمی، شاهد و همصحبت تبدیل میشود. حضور او تضمین نمیکند که زمان بهدرستی بگذرد یا زندگی معنایی پیدا کند، اما مانع از آن میشود که انسان کاملاً با تنهایی خود روبهرو بماند.
این رابطه نه تصویری آرمانی از دوستی است و نه راهحلی قطعی برای رنج. اهمیت آن در همین محدودیت نهفته است. شخصیتها نمیتوانند یکدیگر را نجات دهند، اما گاهی میتوانند زندگی را برای هم قابل تحملتر کنند.
از این نظر، در انتظار گودو نهتنها درباره فقدان معنا، بلکه درباره نیاز انسان به حضور دیگری نیز هست؛ نیازی که حتی در جهانی بیهدف از بین نمیرود.
۱۳. آیا باید منتظر گودو بمانیم؟
در پایان نمایشنامه، ولادیمیر و استراگون همچنان در همان وضعیت آشنا قرار دارند. آنها درباره رفتن حرف میزنند، اما حرکت نمیکنند. گودو نیامده و هیچ نشانه قطعیای وجود ندارد که روز بعد قرار است تفاوتی اساسی ایجاد شود.
این پایان، بهجای آنکه مسئلهای را حل کند، تماشاگر را با همان پرسشی روبهرو میسازد که از آغاز در مرکز نمایشنامه بوده است: چرا ادامه میدهیم، وقتی نمیدانیم به کجا میرویم؟
شاید گودو نماد خدا باشد؛ شاید وعده نجات، امید به آینده یا معنایی باشد که انسان برای توجیه ادامه زندگی به آن نیاز دارد. اما شاید مهمتر از شناختن گودو، فهمیدن این نکته باشد که انتظار چگونه میتواند به جای زندگی بنشیند.
در خوانش گونتر آندرس، ولادیمیر و استراگون انسانهایی نیستند که کاملاً از امید دست کشیده باشند؛ آنها حتی در ناامیدی نیز نمیتوانند از نیاز خود به معنا رها شوند. آنها میمانند، پس تصور میکنند باید منتظر چیزی باشند. و چون منتظرند، ادامه زندگی خود را توجیه میکنند.
اما نمایشنامه در اینجا متوقف نمیشود. طنز تلخ بکت، با وجود تمام بیمعناییای که آشکار میکند، از نوعی همدلی نیز برخوردار است. ما به شخصیتها میخندیم، اما بهسختی میتوانیم رنجشان را نادیده بگیریم. آنها مضحکاند، اما این مضحک بودن از چیزی کاملاً انسانی سرچشمه میگیرد: تلاش برای تحمل وضعیتی که نه میتوان آن را بهسادگی تغییر داد و نه میتوان از آن گریخت.
شاید به همین دلیل است که نمایشنامه پس از پایان نیز در ذهن تماشاگر ادامه پیدا میکند. پرسش آن صرفاً این نیست که گودو کیست یا چه زمانی خواهد آمد. پرسش دشوارتر این است که آیا ما نیز بخشی از زندگی خود را در انتظار رسیدن چیزی سپری میکنیم که قرار است همهچیز را تغییر دهد؟ آیا فعالیتهای روزمره ما واقعاً ما را به جایی میرسانند، یا گاهی فقط راهی هستند برای آنکه متوجه گذر زمان نشویم؟
بکت این پرسشها را بیپاسخ میگذارد. او نه وعده نجات میدهد و نه در را به روی هرگونه امید میبندد. تنها دو انسان را کنار درختی در جادهای خالی قرار میدهد و اجازه میدهد تماشاگر در سکوت میان جملهها، تکرار رفتارها و حرکتهای بیثمر آنها، تصویری از زندگی خودش پیدا کند.
شاید ماندگاری در انتظار گودو دقیقاً در همین ویژگی باشد: نمایشنامه به ما نمیگوید زندگی چه معنایی دارد؛ نشان میدهد که انسان تا چه اندازه به داشتن معنا نیازمند است، حتی وقتی هیچ نشانهای از وجود آن پیدا نمیکند.
و در نهایت، شاید آنچه از این جهان خالی باقی میماند، نه پاسخی فلسفی و نه وعدهای برای فردا، بلکه همین همراهی شکننده میان انسانها باشد؛ همراهیای که معنای زندگی را تضمین نمیکند، اما گاهی تحمل بیمعنایی آن را آسانتر میسازد.



گفتوگو درباره این مطلب
پرسش یا تجربهات را با ما و دیگر خوانندگان در میان بگذار.
اولین دیدگاه این مطلب را تو بنویس.